می گن داره عید مشه کمتر از یک ساعت به سال تحویل مونده و من مشغول تمیز کردنم. پیرتر از اونیم که تظاهر به کاری بکنم. پنجره بزرگ اتاق نشیمن بازه و هوای کانادا امروز دلگیر و گرفته است یا شایدم این دل منه که خونه از دست زمین و زمان و بدجوری گرفته
عجب سالی بود پر از اتفاقات ریز و درشت. از منی که از دست سیستم دانشگاهی ذله شد و سعی کرد همه چیز و تغییر بده. خونواده ای توی استرالیا نداشتم ولی حداقل چند تا دوستی داشتم که اگر هم زبان نبودیم هم زبون بودیم. اگه احساس تنهایی بود یه نوک پا می شد رفت خونه شون و درد دل کرد. اگه توی خیابون گرفته می دیدنت دعوت می کردن به یه تعطیلات اجباری. هنوز یادم نمی ره روزی که دونا مجبورم کرد یک ساعته بلیط تازمانیا بگیرم و با خودش و ریچارد برم ویلاشون. نذاشتن دست به سیاه و سفید بزنم. ریچارد راه می رفت می گفت تو یه فرشته ای فقط رکی همه ازت بابتش می ترسن ولی اگر بشناسنت ولت نمی کنن.
همه چیز و ول کردم تا بیام به یه سر دیگه دنیا که وقتی می گی سلام می پرسن چی می خوای و اگر مثل من گفتی چطوری از وحشت در می رن
اومدم وسط دانشگاهایی که می گن بهترینها توی دنیان آره راست می گن شوی عظیمیه ولی داخلش بدجوری بوی مرداب می یاد. استادهایی که خرخره هم و برای چند دلار و دانشجو می جون. محیطهایی که بوی گند تبلیغ و بیزینس ازش در می یاد. و در کنارش دانشجوهای ایرونیی که فکر می کنن خدان. البته حق دارن از مملکتی می یان که دولتش از هر فرصتی برای توی سر ملتش زدن استفاده می کنه
دولتی که در عرض
چند ثانیه یه آدم معمولی که هیچ علاقه ای به سیاست نداشته رو تبدیل به سنبل آزادگی می کنه. دولتی که همه رو توی زندونها خفه می کنه حالا این می تونه حسین درخشان با تحلیلهای بی سر و ته باشه یا پیرمردان با فکری مثل یزدی و ملکی
اصلا توی اون خراب شده حساب کنابی نیست
یکی مثل من می خواسته بره مادر مریضش و ببینه و پدر پیرش می گه خیلی هم بیخود خواهرت تحت نظره. خلاصه توی اون صفحه شطرنج هر کی هر لحظه می تونه کم رنگ یا خیلی پررنگ بشه
و من اینجا دارم روی پروژه غول بی شاخ و دم جنرالز موتور کار می کنم. ۱۲۰۰ محققش و بیکار کرده و جاش ۸۰ تا کانادایی از جمله من و یه لشگر آدم از چین گرفته. به جز من همه باد به غبغبن هیچ کی نمی گه آخه خرا پولی نمی دن بهمون که داریم مجانی کار می کنیم. البته ناگفته نماند که کاناداییها خوب دارن این چند میلیون دلار و به گند می کشن.
سعی می کنم دلم و خوش کنم و میگم دانشگاست داریم آموزش می دیم. بعد روزی حداقل ده تا مقاله آشغال می خونم که طرف اسم پسرخاله هاش و نوشته تا سال دیگه که خواست دنبال کار بگرده مقاله هاش و به رخ این و اون بکشه می گن بدبینی و من این و بهشون نشون میدم. آخیش بلاخره یکی حرف زد
دوباره نفس عمیق می کشی و سعی میکنی عید رو مرور کنی. هومممممم کدوم عید؟ عیدی که حتی یکی از این دوستای ایرونی ریز و درشت توی کانادا حاضر نشدن بگن کجا چه خبره. بوق و کرناشون راجع به ایران ببخیشید پرژن بودن سر به فلک می ذاره ولی ته دلاشون خدا داند. از ایرونی بودن پز و قربون صدقه هاش یادمون مونده. صفا و صمیمیت؟ دلت خوشه ها
ماتبو اینجا بود و گفت زهره کرکتر دانشکده گم شده باید برگردی. اول نمی فهمم چی می گه ولی الآن می بینم راست می گه از ایرونی و غیر ایرونی تازه وارد و دور هم جمع می کردم سعی کردم همدمشون باشم و حالا می بینم همون چیزای کوچیک من و از بقیه متفاوت می کرد و گرنه این مقاله های آشغالی رو همه می تونن بنویسن.
هوممم باید فکر کنم این سال جدید می خوام چیکار کنم.
مسلما تلفن به خونواده و حرفهای تکراری سال نو مبارک
در عرض چند ماه آینده کار کردن مثل خر و دنبال کار گشتن. احتمال نود درصد جابجایی دوباره کجا خدا داند
داریم نزدیک می شیم به سالی که دوباره من توش گم و گور خواهم شد و احمدی نژاد توش حماسه خواهد آفرید .
می گن خوش بین باش خوش بین چی؟ تلخی رفته تا مغز استخونامون هیچ عسلی قادر به شیرین کردش نیست.
ولی خوب سال نو مبارک؟؟؟